Tabss

+ سلام به همگی


 

 

پر کردن قسمت های ستاره (*) دار الزامی است!
* نام شما:
* نام خانوادگی:
* ایمیل:
پایگاه اینترنتی:
ارسال برای jazromad.blog@gmail.com
* پیغام:

  • پیام رسان
  • آر اس اس
  • یاهو مسنجر
  • پیامک
  • فایرفاکس 7
داستان زیبای پیرمرد عاشق - چهارشنبه 3 آذر 89

تعداد بازدید : طبقه بندی: داستان و حکایت,

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید.


عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پاسمان کردند.


سپس به او گفتند: "باید ازشما عکسبرداری بشود تا جایی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشد."


پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.



پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.


پاسخ داد: "زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه رابا او می خورم. نمی خواهم دیر شود!"


پرستاری به او گفت: "خودمان به او خبر می دهیم."


پیرمرد با اندوه گفت: "خیلی متاسفم. او بیماری فراموشی دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!"


پرستار با حیرت گفت: "وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟"


پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: " اما من که می دانم او چه کسی است ...!"


ارسال در ساعت 3:0 عصر نویسنده : رضا الهی موج